خرید بک لینک

امير رضا+حديثه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

اين وبلاگو تقديم ميكنم به عشقم حديثه....

 

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت: 19:46

گر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

از هر جای دنیا چمدان کوچکم را میبندم راه میافتم

ایستگاه به ایستگاه…

مرز به مرز…

پیدایت میکنم ، کنارت مینشینم

بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم… حديثه....

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1391 ساعت: 22:45

 
 
 
لحظه طلوع خورشید لحظه طلوع عشق و محبتت
 
 در قلبم است.

لحظه غروب که می رسد، لحظه ای است که دلم
 
 میخواهد در کنارت باشم.
و آنگاه که خورشید آرام آرام می رود و آسمان
 
 تاریک می شود ، به عشق تو

به انتظار مینشینم تا ستاره ها بیایند و به یادت به
 
 آسمان پر ستاره خیره شوم.
و این است زندگی من …

لحظه به لحظه به یاد تو هستم و لحظات زندگی را
 
 به عشق تو سپری میکنم .

تو همه زندگی ام هستی ، این زندگی تنها با تو
 
 شیرین است .

احساس آرامش میکنم ، زیرا لحظه های سرد
 
 زندگی ام دور از تو اما به یاد تو سپری میشود.

طلوع کن ای خورشید ، من یک عاشقم ، طلوع کن
 
 ، من همینم که بوده ام…

طلوع کن ببین من عاشق را ، که از همگان مجنون
 
 ترم .

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 22:47


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند

و من همچون غربت زدای در آغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد

و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

بانوی دریای من

کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت...

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 22:46

 تختی که هر شب ، تنها ، با یاد کسی روش بخوابی ...
تخت نیست که ...
تابوته !!

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 22:42

 

  تو را

    

  به رخ تمام شقایق ها میکشم

     

       و می گویم

  

تا گل من هست

     

       زندگی باید کرد

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 22:42

نمی دانم چرا امشب..................

 واژه هایم خیس شده اند.....................

مثل آسمانی که امشب می بارد.........................

واینک باران.........................................................

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند....................

و چشمانم را نوازش می دهد..............................

تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور کنم.......

شاید........................................

برچسب: نویسنده: امير رضا تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 22:33

صفحه بندی